پسرم ارشیاپسرم ارشیا، تا این لحظه: 20 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره
دخترم هانیادخترم هانیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

یادداشتهای مامان

عمل دست ارشیا....

1393/12/29 16:35
نویسنده : فریما
338 بازدید
اشتراک گذاری

محصل

سلام شنگول مامان....

                عزیز دلم تو روز چهارشنبه 27اسفند ماه دوز مانده به عید توی بیمارستان فرهمند فر بستری شدی تا پین های دستتو برداری

 الهی مامان فدات شه وقتی نگاه اون صورت مظلوم و مهربونت میکردم جیگرم آتیش میگرفت

آخه چرا باید اینجوری بشه و دست تو براش مشکل پیش بیاد ولی نمیتونستم چیزی بگم و به روت نمی آوردم تا تو ناراحت نشی خوشگلم

        عزیزک مامان وقتی بزرگ شدی و این مطالبو خوندی یه وقت از دست مامانی دلگیر نشیا . یه وقت عصبانی نشی که چرا تو رو فرستادم کلاس ژیمناستیک که دستت شکست و این همه دردسر کشیدی ...

      گل قشنگم من فقط میخواستم تو سرگرم باشی و چون فکر میکردم که ورزش بی خطریه و تو هم استعدادشو داری فرستادمت کلاس ژیمناستیک  هیچ وقت فکرشم نمیکردم که این اتفاقها برات پیش بیاد و این همه زجر بکشی

          پسر مهربونم مامانتو ببخش که باعث این دردها برات شدم ولی گلم تو توی این رشته پیشرفت خوبی داشتی و مربی هات هم ازت خیلی راضی بودن ولی خوب قسمت نبود تا آخر ادامه بدی و نصفه ولش کردی...

        به هر حال....

روز چهارشنبه که بستری شدی قرار بود ساعت 7/5 بری اتاق عمل ولی از شانس ما چون شب قبلش چهارشنبه سوری بود اون روز صبح مریض های اورژانسی و داغون زیاد بودن و عمل تو عقب افتاد . مهربونم تو ساعت حدودا 1 رفتی اتاق عمل و قرار بود زود بیای بیرون

ولی عملت طول کشید و تو رو ساعت 3/5 آوردن توی بخش

       بهمون گفتن پین های دستت خیلی رفته بود پایین و گوشت دور پین ها رو گرفته بود به خاطر همین عملت طول کشیده بود ...

   خلاصه که یک روز بعدش هم بستری بودی روز پنچ شنبه ساعت 1/5 تو رو مرخص کردن و گفتن سه هفته ی دیگه دوباره بیاد تا گچ دستشو باز کنیم ببینیم وضعیتش چطوره...

             خلاصه که مهربونم به خاطر عمل دست تو مامانی نتونست پنج شنبه ی آخر سال رو بره سر خاک دایی رضات...

نتونستم این آخر سالی رو با داداشم خداحافظی کنم و سال جدید رو بهش تبریک بگم

ولی عیبی نداره گلم دایی رضات درک میکنه و از دستم ناراحت نمیشه

                خوب مهربونم در آخر عکسهای توی بیمارستان رو برات میذارم تا وقتی بزرگ شدی ببینی البته خاطره ی خوبی نیست ولی خوب بد نیست برای یادگاری داشته باشی....

                    اینو قبل از اینکه بری اتاق عمل ازت گرفتم...

اینا هم بعد از عملت ازت گرفتم....

               

 

اینا هم نمایی از بیرون بیمارستان از پنجره ی اتاقت گرفتم...

اون روز هوا بارونی بود و بارون شدیدی می اومد.....

 

پسندها (3)

نظرات (1)

مامان نفیسه
2 اردیبهشت 94 12:22
عهههههههههههههه شیرازیم هستین که پس همشهری هستیم